تبليغاتX
...
تهی
در شش روز آفرید

درشش روز

و روز هفتم استراحت کرد

من از آن تاریخ زیاد یادم نیست

فقط میدانم آن موقع ها حالم خوب بود

آدم وقتی نزدیک رفیقش باشد حالش خوب است

این را توی یک ترانه شنیده ام...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
یکی دارد بلند داد میزند

باید حرف بلندی باشد

که دارد بلند داد میزند

قبلا ها حرفهای بلند را نجوا میکردند

قبلاها...

میل شنیدنم نیست

هوا سرد شده

پتو را روی سرم میکشم

پای صدا های بلند

 میشکند

هنوز اما داد میزند انگار

چشمانم را میبندم

و به آن دامنه پر از تبریزی که نمیدانم کجا دیدمش فکر میکنم

در حالی فصل بی برگی اش شده

و از صبح  .

دمی رفته

و خفیف باران می آید

یکی دارد بلند داد میزند

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
اینجا شلوغ است

کنارم هستند

اینجا شلوغ است

میگویند خوب است

اینجا

در این شلوغی

من به آرامش تکیه میدهم

و تنها

به تو فکر میکنم

اصلا مهم نیست که چه بگویند

مهم اینست که من

به تو فکر میکنم.

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
اتاق را نم گرفته

سقفش کوتاه میزند

من خوابیده ام

لای درزهای کاشیها را . خزه بسته

نور دارد از روزنه سرک میکشد .خفیف

هوا سرد است

مرد دست تنهاست

بوی کافور است انگار

تنم خیس شد ناگاه

زیر پوستم حسرت دارد میسوزد

کاش فرصت بود

یک جمله بود که باید میگفتم

بوی کافور است انگار

چقدر کار داشتم 

همه مانده اند روی زمین

روی زمین

روی زمین

زیر زمین

سقفش کوتاه می زند

چقدر کار داشتم

چقدر زیاد

یک جمله بود که...

زیر پوستم...

دارد میسوزد.

کجایی ؟

من الان به تو واقعا نیاز دارم

کجایی؟ 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
یک طعم وصف نشدنی گم کرده فرزند آدم

ودر این واقعه حوا صفتی می جوید.

تا کجای این حکایت هبوطی باید اسیر افسون سیب کال شد؟

کاش می فهمیدم خدا از یک گاز سیب کال ...

خوش طعم تر است...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
چرا کسی دلش به حال دلخواستنهای دم دستی ی دل فرزندان آدم نمی سوزد؟

دیشب همه داشتند توبه میکردند .

 من توی آن اوضاع رد پای ابلیس را در رگهایم دیدم.

برای خودش برو بیایی داشت

حظورش خون شده بود . بوی هوس بلند بود و بام خدا کوتاه  

چقدر هوس تیغ کرده ام ...

حالم  غرق خلصه ای ناب شده

 چکه چکه دارد می میرد

خون  دست رگ زده ام

 وقت توبه شده انگار 

تا تمام شدن ابلیس چند قطره مانده

 لاشه ام رابسوزان رفیق

 تو دست به آتشت خوب است

 این را  تمام خاکستر شده ها تایید میکننند

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
به داد من نمی رسی ؟

به سرم خلصه افتاده .

اوضاع چه گیج شده

بی مقدار تا کی باید بنویسم ؟

نفس عمیق میکشم . هیچ فرقی نمیکند

چقدر هوا  تنوع طلب شده .

تنوع کار آدمهای خواب بود

قبلا ها که همه بیدار بودند 

کار دنیا چقدر چرخیده

حالا که خوب دقت میکنم . پس این داستان خلصه وار و گیج

باید به داد من برسی

جریان جدیست

کار دنیا چرخیده... 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
هوا شرجی دارد انگار

تلخ شده دهان روزگار معمولی

 آرامش را خیالهای هرجایی از راه به در کرده اند

کجای کار اشتباه بود ؟

ای احساس خوب گاههای تنهایی 

 در تفسبر اوضاع امروزها . میگفتند روح را دار زده اند 

 وحالا که ریز میشوم

خودم بودم که زیر صندلی باورهایم زدم

 چقدر مرگ معمولی بود و آدمها اینقدر شلوغش میکردنند 

روی مردار  احساسم  مگسهای هوس نشسته اند

هوا چقدر شرجی دارد  انگار...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
 کوچک که بودم  کوچکتر از الان

 وقتی مادرم سر بچگی هام از دستم ناراحت بود

دیگه گاه وبیگاه بغلم نیکرد

خوب من دلم برای مهربانی هاش تنگ میشد

و من چقدر تنها میشد

آن زمانها هنوز تو را ندیده بودم

  یک روز دلم برا بغل کردنش  خیلی تنگ شد

خیلی

میدونی باید بچه باشی تا بفهمی چقدر

 نفهمیدم چی باعث شد از این ناراحتی بزنم بیرون خونه اونم با یه بغل پر از بغض 

به خودم که اومدم دیدم گم شدم

 بگذریم بعد از اینکه پیدام کردند مامانم چنان محکم بغلم کرد هیچ وقت یادم نمیره...

دوست دارم  یه بار دیگه گم شم تا بغلم کنی 

ای کسی که از دستم ناراحتی

خداااااااااااااااااااااااااااااااا

. من الان گمه گمم .

 بیا پیدام کن بیا  من دلم گرفته از نبود تو 

 رفیق حالم خرابه .  بدون تو بودن داره داغونم میکنه  .

الان همه باهام خوبند

اما چه فایده

تو...

بگذریم.

من دلم میخاد بغلم کنی

بیا

بیا به داد من برس

 ای بهترین داد رس ها...آمین

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
گاهی توی افکارم به عظمتت دست درازی میکنم

گاهی توی نادانیهایم  از  مقتصاتت دست و پا میزنم

گاهی عبور  تورا را بهانه ولگردی های قدمهایم  میکنم

گاهی همه به عقلم مشکوک میشوند

آنها که دارند درست قدم میزنند

راستی!

 بیگاه  که  میایی طبق معمول گم میشود

هم دست و هم پایم.

این نثر پوک از کجا تراویده که اینچنین دارد جهلم را لا پوشانی میکند؟

چقدر لا ابالی گری پر تکلف شده است این دم دمها

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان | 
مرا سنگ میزنند

که  چرا سلامت میکنم

چند وقتیست  رفته ای

دل سنگها برای تنم تنگ  شده

دل سنگها رانشکن 

دل شکستن به احوالت نمی آید

 بیا و بگذر تا سلامت کنم

راستی

 سلام...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط رسول بلوکیان |